نیستم
نیستم من دیگر اینجا صحنه پردازی کنم
نیستم تا با دل همراه خود بازی کنم
نیستم تا من نباشم خار در چشمان او
نیستم تا با نبودم قلب او راضی کنم...
---------------------------------
پی نبشت: دیگر خودم نیستم گویا
یک لیوان چای...
چه تلخ است استکان چای امروز
که دارد این گلو را مینوازد
چنان سرمای دیشب در تنم ماند
که یخ را جان سردم می گدازد

--------------------------------------------------------------
پی نوشت: سر آن نداشت آن شب که برآید آفتابی...
شاید راست...
از من فاصله بگیر !
هر بار که به من نزدیک می شوی ، باور می کنم هنوز می شود زندگی را دوست داشت!
از من فاصله بگیر!
من خسته ام از امیدهای کوتاه

-------------------------------------------------
پ ن: از یکی غیر از من!!
باز باران+
باز باران
بی ترانه
بی صدای عاشقانه
با غم و بغضی قدیمی؛ ناصیمی، با وجودی آدمانه
میزند بر سقف خانه
دانه دانه
بی امانه
ظالمانه
همچو مشتی خُرفه دانه!
یادم آمد روز باران
آدمیت را شکستم
چونکه هستم
در پی مشتی بهانه
تا بگویم حرف ها را
بشکنم بغض و صدا را
تا بخوانم من خدا را
تا ببیند دست ما را
ای خدای عارفانه!
نور هستی بخش خانه!
در دلم دارم نشانه
از سکوت بخت شومم
تلخ تر از آب جوبم
من نه خوبم
نه ز جنس سنگ و چوبم
خاک خاکم
مست و پاکم
با دلی بس کودکانه
باز باران بی توقف
میزند بر صورت من
دور میگردم ز خانه
از لوندی دلبرانه
از بد جور زمانه
تا عبوری عاقلانه...

-----------------------------
پی نوشت: عید هم مبارک!
باز باران