دلنوشته هایم

عاشقانه های مهرپویا

بعد از مدتها...

سلام بازم دوباره دوباره باز سلامم

دوباره غم اومده به خلوت کلامم

نمیدونم چی بودم یا چی دارم میخونم

دارم از اون میخونم فقط اینو میدونم

شبم اگر سیاهه بخاطر چشاشه

روشنیایی روزم بخاطر نگاشه

نمیشه یادش نبود فراموشی گناهه

بهتره که بدونی دلم چه بی پناهه

من از نگاش میخونم یه چیزایی دروغه

دیگه مثل قدیم نیست، سرش خیلی شلوغه

من و دیگه نمیخواد اینو تو چشماش دیدم

دیدم به صد بهونه دارم عذابش میدم

چشاش میگه با غصه لایق من نبودی

منتظرم نباشی، میخوام برم به زودی

من کجا تو کجایی من آسمون تو ماهی

من اوج آسمونم تو تو کف یه چاهی

چی فک کردی عزیزم فکر کردی خیلی بودی

اونی که من میخواستم هرگز برام نبودی

تو یکی مثل مردم یه جوجه یا که سنجاب

کهنه شدی عزیزم رسیده وقت پرتاب!

            *          *           *

این حقیقت رو دیدم چشات خیلی درستن

حرفای چشمای تو همیشه راست راستن

اینارو من شنیدم از چشای قشنگت

راست نمیگی به من تو با حرفای دورنگت

چرا عزیز جونم من و داری میکُشی

داری عذابم میدی مگه اینجوری خوشی؟

هرچی باشه میدونم یه چیزی ته قلبم

داره پیرم میکنه آروم آروم و نم نم

پس اگه میخوای بازم جوونیمو ببینی

بیای و با یه لبخند بازم پیشم بشینی

حقیقت و بگو و منو زغم جدا کن

بیا دوباره عشق و با قلبم آشنا کن

+   مهرپویا ; ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٩ تیر ۱۳۸۸
    دلنوشته هایتان ()  
 

یک قطره اشک

دوباره اشک  است و باز ، غصه شب های دور

باز غم و خستگی ، قصه چشمان کور

نوبت من شد که دیر اشک ببینم ولی

طاقت اشکت نبود ، نیست دل من صبور

سر به بلندای عرش میرسدم تا خدا

پیش تو اما چه خوب میشکنم من غرور

ای گل زیبای من ، سرخی تو آرزوست

پس من غم دیده را سرخ کن از این سرور

شادی من را ببین از خوشی حال توست

پس نکُنی از دلم شادی خود را به دور

 

اشک

اشکت رو نبینم...

 

 

 

 

 

+   مهرپویا ; ٧:٠٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸۸
    دلنوشته هایتان ()  
 

بی ربط

دلم گرفته از آدمهایی که میگن دوستت دارم
اما معنی شو نمیدونن ، از آدمهایی که
میخوان مال اونا باشی اما خودشون مال تو
نیستن ، از اونایی که زیر بارون برات میمیرن
و وقتی آفتاب میشه
همه چی یادشون میره....ناراحت

 

اصلا ربطی به حال الانم نداره ها!

+   مهرپویا ; ٥:٥٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸۸
    دلنوشته هایتان ()  
 

صدایش را شنیدم

نمیدونید چقدر خوشحالم...

اومده شعرام رو خونده!

 اینم یه دلنوشته آنلاین(از تولید به مصرف!) به مناسبت آشتیچشمک

تقدیم به تنها دلیل زندگیم

شقایق

صدایت را شنیدم باز، انگار از تو میخواند

زمین و آسمان و ماه و خورشید و دل تنگم

عزیزه این دل خسته چه شادم کرده ای با آن صدایت

آن صدای دلنشین و خشمناکت

باز انگار از زمین دورم

و یا کورم

که دیگر دست نازت را به دستانم نمیگیری

و شاید از صدایم قهر و دلگیری...

 

نگو با من که من بی تو بمانم در خیال خود

که این تنها دلیل مرگ من میشد

اگر دستور میدادی، دگر بر راه تو من من گام نگذارم

 

دوباره باز فردا میرسد از راه و من باتو به سمت شهر خوشبختی

سوار بالهای مرغ رنگارنگ و زیبای صداقت

می رویم و بالهامان را کنار هم به رسم دوستی با رقص همراهی

برقصانیم

 

تو ای سرخی دشت لاله های من

صدای من

بمان با من

بمان تا منتها با من

و تا آنجا که دیگر آسمان دور است و تنها من کنار چشم های تو

و تو در زیر چتر دوست ماندن مینشینی شاد...

+   مهرپویا ; ٥:٠۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸۸
    دلنوشته هایتان ()  
 

فراغ

ساز ناساز زمانه درد ما درمان نکرد

باز بر زخمم نمک زد کار ما آسان نکرد

اشکهایم دید و نادیده گرفت آه مرا

باز رحمی بر دل غمناک دلداران نکرد

باز میسوزد دلم ، دوری تو آتش زند

آتش دوری تو باغ مرا حرمان نکرد

منتظر با چشم تر بر انتهای جاده ها

هیچکس حال مرا جز تو چنین نالان نکرد

مرد میخواهم ببیند درد من را در فراغ

بر کویر قلب من نزدیکیت باران نکرد

 

١٣/١/٨٨

+   مهرپویا ; ٦:۱۱ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٠ تیر ۱۳۸۸
    دلنوشته هایتان ()  
 

شقایق

شقایق سهم من از این زمین است

که سهم من از این عالم همین است

نمیدانست این را لیک،‌ افسوس

کنون از دست من سیلاب کین است

 

شقایق

 

شقایق! من زمین را دوست دارم

تو با مایی، همین را دوست دارم

نمیدانم چرا اینگونی هستی

غم مرگ آفرین را دوست دارم

 

 

نمی خواهی اگر مرگم ببینی

شب جمعه به بالینم نشینی

به قلب داغ دار من نظر کن

بیا درد از دل زارم بدر کن

 

+   مهرپویا ; ۸:٤٦ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٩ تیر ۱۳۸۸
    دلنوشته هایتان ()  
 

انتظار

باز هم  جمعه رسید و دل من بیتاب است

باز انگار جهان بی قدمش در خواب است

کاش امروز بیاید قدمی بگشاید

شعر دل را بسراید که کلامش ناب است

الهم عجل لولیک الفرج

+   مهرپویا ; ٤:۱۸ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٩ تیر ۱۳۸۸
    دلنوشته هایتان ()  
 

عزیز جونم

سلام عزیز جونم، دلم برات چه تنگه

چشای دورم از از تو، با گریه هام قشنگه

خودت چطوری جونم، از حال من نپرسی

چون که دیگه تمومه ، خوشیم بعد سه تا سی

تو خوب باشی عزیزم، حال منم ردیفه

غمای من فقط شب، جون منو حریفه

گریه نکردما من، یه وقت نگی ضعیفم

دوریتو تاب آوردم با این قلب نهیفم

شبا چه خوب و آروم سر میذارم رو بالش

یه شب یه فیلمی دیدم گریه کردم به حالش

غذامو میخورم من، از وقتی رفتی کامل

چیزای نو هم شده رژیم من رو شامل

صبحا بعد صبحونه یکم غصه می خوردم

بقیه شو  میبستم سرکارم میبردم

تو راه، تو دفترم باز خاطره مینوشتم

بد میگفتم به جونو به بخت و سرنوشتم

وقتی که میرسیدم، به مردم میپریدم

هرچیزی که قشنگ بود برا تو میخریدم

یه عطر و زنجیر دست با صدتا چیز دیگه

یه عروسک که با بوس، I Love You هم میگه

عروسک

+   مهرپویا ; ٦:٤٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸۸
    دلنوشته هایتان ()  
 

امشب

تنهایی شب

امشب دوباره بی خواب ، امشب دوباره گیجم

امشب اسیر دوری ، ماهیه در خلیجم

امشب دوباره بی تو امشب دوباره بی تن

امشب نبوده ای تو امشب ندارمت من

امشب هوا نه گرم است نه سرده بی ستاره

امشب فقط فراغ است در بین ما دوباره

امشب صدا شکسته فراید شد سکوتم

دستم دوباره حس کرد دست تو در قنوتم

امشب شب سکوت است ، لیلای من کجایی

گل بوده ای صد افسوس در باغ بی وفایی

امشب سحر نگردید بی سرخی لبانت

شب مانده در نگاهم تا دیده ام نشانت

امشب اگر نمیرم فردا چه خوب دانم

اما اگر بمیرم در غصه ات نمانم

ما می رویم و آسان از ما گذر نمایی

حتی به روی قبرم یکبار هم نیایی

قبر

 

 

+   مهرپویا ; ٦:٢٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸۸
    دلنوشته هایتان ()  
 

جدایی

قدم زدن در برف

چه حسی داشت آن شبهای بی برف

که تنها توی کوچه راه رفتیم

چه حالی داشت وقتی شاد و کم حرف

ز راه عشق بر بیراه رفتیم

 

کجا رفتیم وقتی میرسیدیم

به مقصد یا به ماوای رهایی

نمی شد لحظه ای دانست این راه

رود در انتها سوی جدایی

 

نمیشد بی کسی را دوست بودن

شود مکری برای کشتن هم

نمی شد دوسته نادوست بودن

شود قاتل ولی آرام و نم نم

+   مهرپویا ; ٦:۱٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸۸
    دلنوشته هایتان ()  
 

پرواز

بادِ تو باز آمده ، لمس کنان موی من

مام صفت می کند ناز به گیسوی من

جمجمکان سپید با دل پر از امید

بوسه زنان میرسند بر دو سر روی من

شاد شوم از خوشی خنده کنم های های!

کَس نتوانست دید کژدم ابروی من

شکر خدا میکنم بابت انعام اوی

نیک رهی باز شد بار دگر سوی من

+   مهرپویا ; ٦:۱۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸۸
    دلنوشته هایتان ()  
 

سلام

سلام، دوباره دوری سلام به تو مسافر

سلامِ من رو از دور میرسونم به عابر

سلام اگر سلامه، چرا روی لبامه

چرا وقتی که نیستی، بازم توی صدامه

سلامه من چطوری؟ خوبی یا عین مایی؟

دلم خیلی گرفته، نمیدونم کجایی

سلامو دوست دارم چونکه خیلی قشنگه

طنین آهنگ اون پر از صدا و رنگه

سلامه سرخ و آبی با زرد و سبز و مشکی

سهم تو شد عزیزم ، ندادمش به هیشکی

سلامه من همیشه تو صندوقچه سینه

مونده برای روزی که باز تو رو ببینه...

+   مهرپویا ; ٦:٠٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸۸
    دلنوشته هایتان ()  
 

دلنوشته هایم

سلام

دوست عزیز

از اینکه آمدی خوشحالم...

اینجا می توانی بخوانی آنچه را که از قلبم می تراود

 

دلنوشته هایم صاحبی دارد...

اورا میشناختم

اما او مرا نشناخت

من را از یاد برد و رفت

اکنون...

+   مهرپویا ; ٤:٤۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸۸
    دلنوشته هایتان ()  
 

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir