دلنوشته هایم

عاشقانه های مهرپویا

خودت گفتی و یادت نیست؟

خودت گفتی دوباره "دوستت دارم" نمیخواهم

دوباره "در دلم با یاد تو من یاس میکارم" نمیخواهم

نمیخواهم صدایت را دوباره بشنوم از دور

و اینکه "با نبودت اشک میبارم" نمیخواهم

خودت گفتی، چرا یادت نمی آید عزیز من

خودت گفتی که "من از دوریت غم دار و بیدارم" نمیخواهم

خودت گفتی که دیگر مهربانی بس کن و خوش باش

برو دیگر ز تو "از درد تو تب دار و بیمارم" نمیخواهم

خودت گفتی، فراموشت شده ای یار مغرورم؟

تو گفتی که "برای تو زجانم دست بردارم" نمیخواهم

و یادت نیست آن شب؛ دورترها نه همین دیشب

که میگفتی به من با خنده، بیکارم؟ نمیخواهم!

تو در بختِ منِ خوشبخت بنشینی و چون بختک

مرا بیچاره گردانی. چه کم دارم؟ نمیخواهم

برو، یک هدیه را اکنون در این وقت وداع بر من

تو اهدا کن که من هم دوستت دارم (نمیخواهم)

+   مهرپویا ; ۳:٢٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸۸
    دلنوشته هایتان ()  
 

تنهایی

انگار تنهایی وبال گردن ما شد

آن روز ناجوری که اسمم در جهان جا شد

آن روز نامم را نوشتند و به یک حربه

غمهای بسیاری به اردوگاه ما انگار برپا شد

انگار شب را در میان طالع نحسم

باخط زیبایی نوشتند و برایم یاد، فردا شد

یادم نمی آید چه بودم یا چگونه بودنم را نیز

اینها کنار من نبود و شرح پیدا شد

یک داستان در سینه ام آرام میلولد

با مرگ مردش داستان هم خوب زیبا شد

شیرین شد و شهری به دنبال نگاهش بود

اما فقط چشم ترم در محضرش نادان و شیدا شد

خوش بودم و خوش بود از این شادی کاذب

اما خداحافظ برای قلب من پایان دنیا شد

 

-------------------------------------------------------------------

پ . ن: هجاهای اضافی کاملا عمدی است

+   مهرپویا ; ٤:٢٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸۸
    دلنوشته هایتان ()  
 

کاخ عشق

دوست داری فردا را بسازی؟

آجرهایش را من میدهم...
ملاتش عشق باشد...
بنّایش هم خودت باش...

شاید خشت اول را که گذاشتی دیگر نخواهی بالاتر بروی...

آخر مگر میشود روی عشق چیزی گذاشت؟

 

 

+   مهرپویا ; ۱:٢٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸۸
    دلنوشته هایتان ()  
 

حرف خدا

شاید تکرار میشه برا تک تک آدما یک سرنوشت...

شاید خدا دیگه حوصله نداره واسه هرکی یه تقدیر بنویسه.
یکی مینویسه و برا همه کپی میکنه!!!

ولی میشه انتخاب کرد که برگه کپی شده خدا رو انتخاب کنیم و بخونیمش و از برش کنیم و تا آخرش بریم یا اینکه نه...

یه کاغذ سفید برداریم و خودمون بنویسیم...

+   مهرپویا ; ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸۸
    دلنوشته هایتان ()  
 

وارش

باران از سر ناودانی پایین آمد و خواست سنگی را در آغوش کشد. چون سنگ از آن بالا خیلی زیبا بود. برق میزد. چشم نواز بود. فریبنده بود...

باران آرام آرام خزید تا نزدیک سنگ رسید
اما هر چه صدا زد سنگ جوابش را نداد...

و دیگر پشیمانی چه فایده ای داشت. او آسمانش را از دست داده بود...

+   مهرپویا ; ٩:٤٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٧ امرداد ۱۳۸۸
    دلنوشته هایتان ()  
 

چرا؟

نمیاد...

قلم هم با من قهر کرده...

هرچی سعی میکنم یه چیزی بنویسم تا شاید یکم آروم شم نمیتونم

 

اینم یه جور عیدیه دیگه

 

ممنون از لطفت

+   مهرپویا ; ٤:٢٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٦ امرداد ۱۳۸۸
    دلنوشته هایتان ()  
 

بیکسی

باز شب و بیکسی غصه دلواپسی

غم به دلم طعنه زد، کی به حضورش رسی؟

باز سکوت است و من تنگ در آغوش درد

خاطره اش پر گرفت در نظرم رخنه کرد

خنده به تاراج رفت، دزد فلک گیر باز

آمد و مارا گرفت برد به سوی حجاز

قامت بی هیبتم غربت من را صداست

دست نزن بر دلم خون به جگر مبتلاست

های نکن گوش کن حرف مرا نوش کن

قال نکن صبر کن مستمع مدحوش کن

بانگ مزن مرد باش تب نکن و سرد باش

دشمنی دوست نه دشمن نامرد باش

من به تو وابسته ام از دگران خسته ام

مست تو گشتم به شور، چشم سرم بسته ام

دست مرا بازگیر در قفس آواز گیر

کاش به زندان تو، میشدم امشب اسیر

قلب تو را دیدم و، بر همه خندیدم و

گفتم و از گفتنم با همه جنگیدم و

آخر سر آمدی جان مرا سوختی

شمع شدی دیده را بر شررت دوختی

شور شقایق شدی نقل دقایق شدی

بر بدن بی سرم ماندی و عاشق شدی

شمع

+   مهرپویا ; ۳:۱٢ ‎ق.ظ ; جمعه ٢ امرداد ۱۳۸۸
    دلنوشته هایتان ()  
 

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir