دلنوشته هایم

عاشقانه های مهرپویا

چشمانت...

میخواستم بنویسم برای چشمانت که انگار فقط آسمان من تاب تحملش را دارد...

 

پ.ن:برای خورشید من دعا کنید

 

ادامه مطلب
+   مهرپویا ; ۱:٠٧ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٧ شهریور ۱۳۸۸
    دلنوشته هایتان ()  
 

باران

آسمان اشک تو زیباست نخند

آسمان شعر تو اینجاست نخند

آسمان غرش تو چون رعد است

نام تو همسفر ماست نخند

آسمان من چه کنم باز آیی

آسمان قهقه بیجاست نخند

آسمان شعر مرا تر کند امشب اشکت

پس بیا شعر مهیاست نخند

آسمان تک شدم و باز شدی همدم من

دل من مثل تو تنهاست نخند

دل من شاد نشد تا نشدی بارانی

دل من جام تمناست نخند

آسمان منتظر اشک توام

خنده ات دشمن دلهاست نخند

آسمان، مونس من، همدم من

گور هم منتظر ماست نخند

------------------------------

پ.ن: باران میبارد. شیشه آواز تو را مینوازد.

+   مهرپویا ; ٤:٠٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸۸
    دلنوشته هایتان ()  
 

تفنگت را زمین بگذار

 

تفنگت را زمین بگذار تا دشمن
بیاید خاک پاکت را
به یک لحظه
به سمّ اسبهایش زیر و رو سازد
تفگت را چرا در دست داری اینچنین محکم
تفنگت را زمین بگذار...

 

+   مهرپویا ; ٢:٥٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸۸
    دلنوشته هایتان ()  
 

قدر 2

خدا قدر رو از این دنیا نگیره
که قلبامون به دام اون اسیره
دلامون داغدار داغ مولاست
خدا کاری بکن بارون بگیره...

برای هم و برای همه دعا کنیم[گل]

+   مهرپویا ; ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸۸
    دلنوشته هایتان ()  
 

قدر

صدای تبل می آید صدای هلهله از دور

و امشب زاده میگردد تمام آسمان از نور

چه زیبا میشود دستی که سمت یار باز آید

و زیباتر شود قلبی که از ایمان شود مسرور

شنیدم سرنوشتم را در این شب باز بنویسند

دلم آشوب میگردد دو چشمم بسته ام با زور

نمیخوابم اگر حتی بیاید مطلع الفجری

و میدانم که تا نور ِ سحر بیتابم و پر شور

نگاهم را به عرشش میبرم تا بشنوم من باز

صدای بال قدسی ها برای مرهم ناسور

نمیدانی چه حالی میدهد امشب نخوابیدن

و از دستی که قدّم را علم سازد شوم مغرور

+   مهرپویا ; ٥:٤٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸۸
    دلنوشته هایتان ()  
 

تقدیم به استاد بلا منازع موسیقی ایران

کسی که ربنایش را از مردمش دریغ کرد

 

امسال صدای ربنا خاموش است
مردی ز دیار ما ولی بیهوش است
نامش به دو صد طعنه هنرمند گذاشت
مرد است و افسوس چونان خرگوش است
شعر است شعار یار مردم بودن
مردم کُشی در دیار ما خود جوش است
از فرش به آواز بلندت کردیم
ای آنکه دگر زهر به کامت نوش است
این چیست که میرود ز قدت بالا
رخت تن تو غرور و بالا پوش است
این را تو بدان اگر هواری زده ای!!
از حکمت رب آسمان در گوش است
استاد! دگر جای تو در دلها نیست
انگار صدای تو دگر خاموش است!!

+   مهرپویا ; ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸۸
    دلنوشته هایتان ()  
 

نقطه سر خط...

چرا دنیا دوباره آتشم زد

دل شادم گرفت و سوختم من

دوباره از بد امروز و فردا

نشستم چشم بر در دوختم من

 

چرا حتی کسی دردم نفهمید

که شاید درد من درمان ندارد

نمیدانست قلبم چون کویر است

اگر از چشم او باران ببارد!

 

شدم یک روز مست چشم او من

اسیر دستش و در بند مو من

شدم درگیر دیدارش به هر شب

و آمد تا شکستم آن سبو من

 

پر از حرفم ولی بستم دهان را

گرفتم از وجودم من زبان را

که شاید در سکوت آتشینم

بسوزانم تمام این جهان را

 

خدایا! شکر، یارب حمد و تقدیر

که شاید حکمتت کاری کند باز

نمیگویم سخن آنچه به دل هست

که گردد در دلم مهر تو آغاز

+   مهرپویا ; ٢:٤٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۸ شهریور ۱۳۸۸
    دلنوشته هایتان ()  
 

یک سوال...

پرسیده ام از خود که من هم بیکسم آیا؟

من هم مثال دیگران خار و خسم آیا؟

آیا منم تنها جدایی سرنوشتم بود؟

یا اینکه در آخر به او من میرسم آیا؟

 

آیا صدای من شنیدن هم ندارد باز؟

یا اینکه در چشمش دوباره میشوم آغاز؟

یا اینکه بالم را گرفته دولت دوری؟

تا حذف گردد از وجودم عنصر پرواز

 

شاید شبیه اشک، من از چشمش افتادم

وقتی که دستم را به دست باد میدادم

در دفتر مشقم به رنگ سرخ میگفتم

این خنده تلخم نبین، دلشاد دلشادم!!

 

یااینکه موج خستگی ما را هوایی کرد؟

در تالمان رنگی ز آغاز جدایی کرد

ما را جدا کرد و به ما امید بودن داد

این همصدایی را سرود بیصدایی کرد

+   مهرپویا ; ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢ شهریور ۱۳۸۸
    دلنوشته هایتان ()  
 

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir