صدایش را شنیدم
نمیدونید چقدر خوشحالم...
اومده شعرام رو خونده!
اینم یه دلنوشته آنلاین(از تولید به مصرف!) به مناسبت آشتی
تقدیم به تنها دلیل زندگیم

صدایت را شنیدم باز، انگار از تو میخواند
زمین و آسمان و ماه و خورشید و دل تنگم
عزیزه این دل خسته چه شادم کرده ای با آن صدایت
آن صدای دلنشین و خشمناکت
باز انگار از زمین دورم
و یا کورم
که دیگر دست نازت را به دستانم نمیگیری
و شاید از صدایم قهر و دلگیری...
نگو با من که من بی تو بمانم در خیال خود
که این تنها دلیل مرگ من میشد
اگر دستور میدادی، دگر بر راه تو من من گام نگذارم
دوباره باز فردا میرسد از راه و من باتو به سمت شهر خوشبختی
سوار بالهای مرغ رنگارنگ و زیبای صداقت
می رویم و بالهامان را کنار هم به رسم دوستی با رقص همراهی
برقصانیم
تو ای سرخی دشت لاله های من
صدای من
بمان با من
بمان تا منتها با من
و تا آنجا که دیگر آسمان دور است و تنها من کنار چشم های تو
و تو در زیر چتر دوست ماندن مینشینی شاد...
