یک قطره اشک
دوباره اشک است و باز ، غصه شب های دور
باز غم و خستگی ، قصه چشمان کور
نوبت من شد که دیر اشک ببینم ولی
طاقت اشکت نبود ، نیست دل من صبور
سر به بلندای عرش میرسدم تا خدا
پیش تو اما چه خوب میشکنم من غرور
ای گل زیبای من ، سرخی تو آرزوست
پس من غم دیده را سرخ کن از این سرور
شادی من را ببین از خوشی حال توست
پس نکُنی از دلم شادی خود را به دور

اشکت رو نبینم...