بیکسی
باز شب و بیکسی غصه دلواپسی
غم به دلم طعنه زد، کی به حضورش رسی؟
باز سکوت است و من تنگ در آغوش درد
خاطره اش پر گرفت در نظرم رخنه کرد
خنده به تاراج رفت، دزد فلک گیر باز
آمد و مارا گرفت برد به سوی حجاز
قامت بی هیبتم غربت من را صداست
دست نزن بر دلم خون به جگر مبتلاست
های نکن گوش کن حرف مرا نوش کن
قال نکن صبر کن مستمع مدحوش کن
بانگ مزن مرد باش تب نکن و سرد باش
دشمنی دوست نه دشمن نامرد باش
من به تو وابسته ام از دگران خسته ام
مست تو گشتم به شور، چشم سرم بسته ام
دست مرا بازگیر در قفس آواز گیر
کاش به زندان تو، میشدم امشب اسیر
قلب تو را دیدم و، بر همه خندیدم و
گفتم و از گفتنم با همه جنگیدم و
آخر سر آمدی جان مرا سوختی
شمع شدی دیده را بر شررت دوختی
شور شقایق شدی نقل دقایق شدی
بر بدن بی سرم ماندی و عاشق شدی
