دلنوشته هایم

عاشقانه های مهرپویا

وارش

باران از سر ناودانی پایین آمد و خواست سنگی را در آغوش کشد. چون سنگ از آن بالا خیلی زیبا بود. برق میزد. چشم نواز بود. فریبنده بود...

باران آرام آرام خزید تا نزدیک سنگ رسید
اما هر چه صدا زد سنگ جوابش را نداد...

و دیگر پشیمانی چه فایده ای داشت. او آسمانش را از دست داده بود...

+   مهرپویا ; ٩:٤٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٧ امرداد ۱۳۸۸
    دلنوشته هایتان ()  
 

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir