دلنوشته هایم

عاشقانه های مهرپویا

تنهایی

انگار تنهایی وبال گردن ما شد

آن روز ناجوری که اسمم در جهان جا شد

آن روز نامم را نوشتند و به یک حربه

غمهای بسیاری به اردوگاه ما انگار برپا شد

انگار شب را در میان طالع نحسم

باخط زیبایی نوشتند و برایم یاد، فردا شد

یادم نمی آید چه بودم یا چگونه بودنم را نیز

اینها کنار من نبود و شرح پیدا شد

یک داستان در سینه ام آرام میلولد

با مرگ مردش داستان هم خوب زیبا شد

شیرین شد و شهری به دنبال نگاهش بود

اما فقط چشم ترم در محضرش نادان و شیدا شد

خوش بودم و خوش بود از این شادی کاذب

اما خداحافظ برای قلب من پایان دنیا شد

 

-------------------------------------------------------------------

پ . ن: هجاهای اضافی کاملا عمدی است

+   مهرپویا ; ٤:٢٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸۸
    دلنوشته هایتان ()  
 

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir