تنهایی
انگار تنهایی وبال گردن ما شد
آن روز ناجوری که اسمم در جهان جا شد
آن روز نامم را نوشتند و به یک حربه
غمهای بسیاری به اردوگاه ما انگار برپا شد
انگار شب را در میان طالع نحسم
باخط زیبایی نوشتند و برایم یاد، فردا شد
یادم نمی آید چه بودم یا چگونه بودنم را نیز
اینها کنار من نبود و شرح پیدا شد
یک داستان در سینه ام آرام میلولد
با مرگ مردش داستان هم خوب زیبا شد
شیرین شد و شهری به دنبال نگاهش بود
اما فقط چشم ترم در محضرش نادان و شیدا شد
خوش بودم و خوش بود از این شادی کاذب
اما خداحافظ برای قلب من پایان دنیا شد
-------------------------------------------------------------------
پ . ن: هجاهای اضافی کاملا عمدی است