دلنوشته هایم

عاشقانه های مهرپویا

خودت گفتی و یادت نیست؟

خودت گفتی دوباره "دوستت دارم" نمیخواهم

دوباره "در دلم با یاد تو من یاس میکارم" نمیخواهم

نمیخواهم صدایت را دوباره بشنوم از دور

و اینکه "با نبودت اشک میبارم" نمیخواهم

خودت گفتی، چرا یادت نمی آید عزیز من

خودت گفتی که "من از دوریت غم دار و بیدارم" نمیخواهم

خودت گفتی که دیگر مهربانی بس کن و خوش باش

برو دیگر ز تو "از درد تو تب دار و بیمارم" نمیخواهم

خودت گفتی، فراموشت شده ای یار مغرورم؟

تو گفتی که "برای تو زجانم دست بردارم" نمیخواهم

و یادت نیست آن شب؛ دورترها نه همین دیشب

که میگفتی به من با خنده، بیکارم؟ نمیخواهم!

تو در بختِ منِ خوشبخت بنشینی و چون بختک

مرا بیچاره گردانی. چه کم دارم؟ نمیخواهم

برو، یک هدیه را اکنون در این وقت وداع بر من

تو اهدا کن که من هم دوستت دارم (نمیخواهم)

+   مهرپویا ; ۳:٢٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸۸
    دلنوشته هایتان ()  
 

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir