خودت گفتی و یادت نیست؟
خودت گفتی دوباره "دوستت دارم" نمیخواهم
دوباره "در دلم با یاد تو من یاس میکارم" نمیخواهم
نمیخواهم صدایت را دوباره بشنوم از دور
و اینکه "با نبودت اشک میبارم" نمیخواهم
خودت گفتی، چرا یادت نمی آید عزیز من
خودت گفتی که "من از دوریت غم دار و بیدارم" نمیخواهم
خودت گفتی که دیگر مهربانی بس کن و خوش باش
برو دیگر ز تو "از درد تو تب دار و بیمارم" نمیخواهم
خودت گفتی، فراموشت شده ای یار مغرورم؟
تو گفتی که "برای تو زجانم دست بردارم" نمیخواهم
و یادت نیست آن شب؛ دورترها نه همین دیشب
که میگفتی به من با خنده، بیکارم؟ نمیخواهم!
تو در بختِ منِ خوشبخت بنشینی و چون بختک
مرا بیچاره گردانی. چه کم دارم؟ نمیخواهم
برو، یک هدیه را اکنون در این وقت وداع بر من
تو اهدا کن که من هم دوستت دارم (نمیخواهم)