قدر
صدای تبل می آید صدای هلهله از دور
و امشب زاده میگردد تمام آسمان از نور
چه زیبا میشود دستی که سمت یار باز آید
و زیباتر شود قلبی که از ایمان شود مسرور
شنیدم سرنوشتم را در این شب باز بنویسند
دلم آشوب میگردد دو چشمم بسته ام با زور
نمیخوابم اگر حتی بیاید مطلع الفجری
و میدانم که تا نور ِ سحر بیتابم و پر شور
نگاهم را به عرشش میبرم تا بشنوم من باز
صدای بال قدسی ها برای مرهم ناسور
نمیدانی چه حالی میدهد امشب نخوابیدن
و از دستی که قدّم را علم سازد شوم مغرور