چشمانت 2
و آنان که مرا همراه بودند...
قلم یارای سپاستان را ندارد
کاش دریا دریا لغت میشد به پایتان ریخت که خورشید مرا نیز در دلشکسته ترین لحظاتتان دعا کردید...
تقدیم به هرآنکه میفهمد
خورشیدکم بالا بیا دیگر سحر شد
وقت غروب خنده های من به سر شد
بالا بیا دیگر نمیخواهم نباشی
بستی تو چشمت، بر دلم بستن ضرر شد
گفتی: کنار من بیا، نامهربانم!
حرفت ببین بر قلب نازک چون شرر شد
شعرم نمیخواهد بیاید تا بگوید
هرچه که تا امروز گفته بی ثمر شد!
من دوستت دارم فراوان گفتم و تو
گفتی که گوشم از نهیبت بیخبر شد
فردا چه نزدیکست خورشیدم کجایی
تا پیش قلب تنگ من یک دم بیایی
فریاد از دوری ما، فریاد فریاد
دوری تو جان و دل من داده بر باد
ای نازنین، دستم به دستانت فقیر است
من مستمندم خوب دانی، داد و بیداد...
از بیکسی مینالم و از درد دوری
دنیا نمیخواهد ببیند "مِهر" دلشاد
پویایی من مُرد در کولاک مُردن
انگار میخواهم شوم در گور داماد
اما چه غم؟ یک روز هم ما میتوانیم
دل را بگیریم و شویم از غصه آزاد
انگار می آید ز یار من صدایی
خورشید من پس کی کنار من میایی؟
ای کاش میشد شعر هم بی انتها گفت
از قلبهای باهم و جان جدا گفت
ایکاش میشد یک سرود ناب را نیز
هچون سکوتی بی نهیب و بی صدا گفت!
ای کاش میشد با همه لطف عزیزان
صد شکر هم از مرحمت های شما گفت
از بقچه گفت و مهربانی، روشنایی
از مرگ نه، خب لااقل از یک کُما گفت
ای کاش میشد پیش من بود و نمیشد
حرف دل غمدار را پیش خدا گفت!
ای کاش شعرم شاد بود و خنده میزد
ای کاش میشد تا به غم هم ناسزا گفت
خورشیدکم شعرم بخوان با روشنایی
تا حس کنی در دل کمی نور خدایی