یک لحظه دیدار
سلام
دلهایی به زیبایی گلبرگ برایمان میتپند بی اینکه خودمان بدانیم...
و دلهایی به زیبایی گلبرگ را پرپر میکنیم بدون آنکه بدانیم...
میدانی؟
ندانستن همیشه هم بد نیست!
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
نیامده ام غافلگیرتان کنم،شادتان کنم یا دلسرد...
آمده ام به رسم همیشه دست مریزاد بگویم به هر آنکه مرا یاد میکند و حرارت میدهد لطفش سینه مالامال از غمم را.
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
چه زیباست وقتی میفهمی کسی زیر این طاق کبود انتظارت را میکشد.
چه شیرین است طعم چند کلمه که میگوید:
<<کجایی...؟>>
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
گله دارم از آنهایی که می آیند و نمی خوانند. می آیند تا برویم. می آیند تا کسی باشد که روزی به آنها سر بزند.
نمیگویم شعر را در ادامه مطلب مینویسم.
این هم خودش دلیل خوبی می شود برای سنجش عیار همدلی!!!
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
و باز برای آنان که میفهمند...
شاید سلام و لبخند، یا یک نگاه مرده
شاید نبودن ِ من ، من را ز یاد برده
شاید که حرفا هم مثل تو قهر کردند
یا اینکه بی تفاوت مثل تو سرد ِ سردند!
شاید همین که من نیز مثل تو بی وفایم
یا بودن تو میزد زنجیر بر دوپایم
درد ِ دل تو بود و با رفتنم دوا شد
قلب بدون احساس بر نوش مبتلا شد
شاید کنون که با من دست تو آشنا نیست
از صورت قشنگت خنده دمی جدا نیست!
شاید به رنگهای تازه شدی تو مشغول
با <زرد و قرمزی> و با خنده های مجهول!
ربطی به من ندارد اصلا چه سهم دارم
تشخیص داده ای <تو> رفتی تو از کنارم!
حق ِ تو بود و بی حق، تنها منم در این بین
یک قلب هم شکسته با ضربه ای در این حین...
مغرور خسته میشد وقتی که از غرورش
زهری چکد برای سوزاندن سرورش!
من از چه مینویسم از بودن و نبودن
نه؛ میزند به آتش، آب اینچنین سرودن!
م.ت