تابش پنجره ای باز به من
نو سرودم

میدانم که میفهمد
همینجایی که میگوید ادامه میدهد مطلب...
شعرها لایق احساس تو اند
و تو میفهمی که
شعر از ناوک مژگان دو عاشق آید
شعر آواز من و مهر ِ دل است
شعر هم خشت و گل است
شعر ِ من محو تماشای گل باغچه شد
شعر هایم خشکید
آن زمانی که که به آواز بلند
سایه ی دوری تو بر دل من می تابید
شعر را فاصله زیبا سازد
شعر من میتازد
بر زمین گاه زمان گاه همینجا و چه دور
شعر هم میبازد
رنگ را در تنش دیدن تو
رنگ من مشکی نیست
سبز هم نیست ولی
سرخ و زرد و آبی
رنگ اشعارم نیست
من سپیدم اکنون
شاد اما محزون
خنده ای با دل خون
میزند دست دوبیتی اما
خسته و ناپیدا
شعر افسار ندارد گویی
میرود هر سویی
کاش بودی با من
...