همسفر
یک همسفر آمد ولی در این سفر تنها شدم...

شعر را من در عبور لحظه های شاد گفتم اینچنین
لیک از بس تلخ بودم شعر من هم تلخ شد...
---------------------------------------------------------------------------------------
اینجا مینویسمش، فقط برای آنان که میدانند
نمیخواهم نمیخواهم که در اوج زمین اکنون
برایت شعر ها را با زبان گویم
چرا من مهربان بودم
چرا من درد را کشتم
به دنبال وجود مبهمش گشتم
نمی یابم ولی چیزی
به جز دوری و بی یاری
به جز درمان و غمخواری
تو بودی و من ِ تنها، منی که نیستم اینجا
نمی یابم به جز غم من
میان سبزی ِ دنیا
صدا میخواهم از او که
مرا آورده او اینجا
به یادش هستم و زین رو
منم برپا و پا برجا...
منی که دوستش دارم
به جرم خویش می نالم
در این پرواز عشق اما
شکستی مهربان، بالم...
خداحافظ؛ خداحافظ نیایم من
که او اینگونه میخواهد
و خواهش میکند از من
ز عمرم روز میکاهد...
خداحافظ، برو اکنون
برو من میروم بی تو
و میسازم جهانی را
پر از شادی ولی از نو