فقط اینجا سکوتم را شکستم تا شوم همدم....
دوست دارم خنده ای بر قامت لبهای من پیدا شود
تا که غم از دیدن این خنده ام رسوا شود شیدا شود...
از زمین من طلب نور ندارم اکنون
و به بازوی دلم زور ندارم اکنون
لیک با دیدن رویت شرری بر جان خورد
حرف ها دارم و منظور ندارم اکنون...
--------------------------------------------------------------------------------
سراسر من سکوتم را برایت هدیه آوردم
در اینجا مینویسم تا ببینی حرف من هر دم...
.
آرزو کرده ام از اوج زمین باز بیایم بالا
از میان غم خود راه بیابم حالا
درد را فاصله را همهمه را افسون را
دلِ بی طاقت و یک شاخه گل مجنون را
همه را در ره دیدار تو ای مونس من برگیرم
که به لفظ شِکَرت تا به فلک پر گیرم
تا ببینی که توانسته دلم راحت و آرامَش را
و دل بی خبر و بی کس و بد نامش را
همه را روی زمین در ازلی مست رها سازد و باز
در دلش قطره ی اشکی بچکاند و دو راز
از میان گل خشکیده باغش به امانت گیرد
<که اگر این گل خشکیده نباشد "میرد!">
بنشاند به میان قفس گلکده ای زیباتر
که ز انفاس خوش یار شود قامت این عالم تر
و بگوید به تو ای همره همزاد و تو ای همدم دور
نیست در دور زمین عشق ولیکن که به زور
میشود در سفر عشق گلی بود سپید
و دل عاشق مستی که شده خیس ندید!
---- ---- ----
دست من گیر که دستم به عطش خواهش بودن دارد
گل سرخ هوسش را به میان قفس باغ به جای گل میخک کارد
کاش حرفم به مزاق من وآن یار سفر کرده به تلخی آید
تا دگر طاقِ سَرَم از هپَروتِ دل او بر فلکِ هفتمِ یارب ساید...!!!
-------------------
پ ن : شاید نفهمند!!!