دلنوشته هایم

عاشقانه های مهرپویا

باز باران+

باز باران

بی ترانه

بی صدای عاشقانه

با غم و بغضی قدیمی؛ ناصیمی، با وجودی آدمانه

میزند بر سقف خانه

دانه دانه

بی امانه

ظالمانه

همچو مشتی خُرفه دانه!

 

یادم آمد روز باران

آدمیت را شکستم

چونکه هستم

در پی مشتی بهانه

تا بگویم حرف ها را

بشکنم بغض و صدا را

تا بخوانم من خدا را

تا ببیند دست ما را

     ای خدای عارفانه!

          نور هستی بخش خانه!

در دلم دارم نشانه

از سکوت بخت شومم

تلخ تر از آب جوبم

من نه خوبم

نه ز جنس سنگ و چوبم

خاک خاکم

مست و پاکم

با  دلی بس کودکانه

 

باز باران بی توقف

میزند بر صورت من

دور میگردم ز خانه

از لوندی دلبرانه

از بد جور زمانه

تا عبوری عاقلانه...

-----------------------------

پی نوشت: عید هم مبارک!

+   مهرپویا ; ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱ فروردین ۱۳٩٠
    دلنوشته هایتان ()  
 

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir